تبليغاتX
دود عود
...آتش زدی بر عود ما، نظَاره کن بر دود ما

سه ماه دست زمستان دراز بود،سه ماه

درخت ها نفشردند دست سردش را

سه ماه پرده ي ابر

چنان قلمرو خورشيد را فرو پوشاند

كه آفتاب از شرم

نشان نداد، رخ سرد و رنگ زردش را

زمين يخ زده در زير تازيانه ي باد

سه ماه تاب آورد،

صبور ماند و نهان كرد داغ و دردش را

پرند نيلي هفت آسمان برفت از ياد

كه ابر و دود بيندود لاجوردش را

سه ماه دست زمستان دراز بود، سه ماه

در آن شبان سياه

ولي خموش،نهان جوش، سخت كوش، مدام

به تنگناي زمين مي تپيد آرام

به زير برف پراكنده در سراسر دشت

كنار برگ فروخفته روي سبزه ي زرد

به زير پنجه ي غارتگر زمستاني

لطافت نفسش مي وزيد پنهاني

بهاربود كه بيدار بود و پا در راه

بهار بود كه در انتظار فرصت بود

بهار، پيك طراوت ، نويد رحمت بود

بهار بود كه جان حيات بخشش را

به ذره ذره ي اندام خاك مي گسترد

بنفشه مي آورد

جوانه مي پرورد

هنوز دست بهار

زآستين به درستي در نيامده بود

كه دستهاي درختان به رقص بَر مي شد

كه رنگ و روي هوا باز و باز تر مي شد

كه بوي نرگس چون بوي عشق ، بوي اميد،

به شهر مي پيچيد

دوباره چهره ي خورشيد پرده در مي شد

شكوفه مي تابيد، ستاره مي خنديد

سه ماه دست زمستان دراز بود اينك

نگاه كن به طبيعت ، به آسمان ، به زمين

نگاه كن به ستايشگران فروردين

نگاه كن به پرستو

كه سوي لانه ي بر باد رفته پر زده است

نگاه كن به درختان، به بوته ها، به چمن

به آفتاب نگه كن شكفته و پيروز

چه نقش هاي درخشان به بام و در زده است

به شور و شادي مردم نگاه كن

نوروز

-شكوهمند ترين چشن قوم ايراني-

دوباره در همه جا پرچم ظفر زده است

+ نوشته شده در  84/01/07ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط پوریا   | 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان تنها این را تنها تو بدان

                                    تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تنها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

    تو ببند

           تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  84/01/05ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط پوریا   | 

این غزل مال خودمه ببخشید دیگه...

می خواهم امشب برایت یک شعر دیگر بگویم

بر عکس ابیات قبلی این بار بهتر بگویم

امشب به خوابم بیا با گلواژه های قشنگت

تا این غزلواره ام را قدری فراتر بگویم

دلتنگی ام را به ماه و خورشید و باران نوشتم

این بار ترجیح دادم با یک کبوتر بگویم

مولای من دیر کردی چشم انتظار تو هستیم

تا کی کنم التماس و از تو مکرر بگویم

بر گرد آقای خوبم تا در حضورت دوباره

غمناله های دلم را با گریه از سر بگویم

+ نوشته شده در  84/01/04ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط پوریا   | 

مرگ بر روی زمین برای فرزند خاک پایان راه است،

اما کسی که آسمانی است، مرگ برایش آغاز کامیابی است؛

بی تردید کامیابی از آن اوست.

اگر کسی در خیال خود سپیده دمان رادر آغوش بگیرد،

جاودانه خواهد شد.

کسی که شب درازش را به خواب می رود،

به یقین در دریای خوابی ژرف محو می شود.

کسی که در بیداری اش زمین را تنگ در آغوش می گیرد،

تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید.

و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه می شود،

از مرگی که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد.

گران جانان فرو می روند.

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  84/01/04ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط پوریا   | 

یک غزل واقعا زیبا از حسین منزوی

از روز دستبرد به باغ و بهار تو

دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو

تقویم را معطل پاییز کرده است

در من مرور باغ همیشه بهار تو

از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد

بر چشمهای میشی نرگس غبار تو

فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند

از یک نگاه کردن شوریده وار تو

کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل

خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو

چشمی به تخت و بخت ندارم مرا بس است

یک صندلی برای نشستن کنار تو

+ نوشته شده در  84/01/03ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط پوریا   | 

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست

ساقی کجاسـت  گـو سبـب انتـظار چـیـسـت

پیوند عمر بـسته به موییسـت هـوش دار

غمـخوار خویـش باش غم روزگـار چیست

 

+ نوشته شده در  84/01/02ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط پوریا   |